جوزا ۲۶, ۱۳۹۶

سیزیفِ مونث با شانه‌هایی بزرگ‌تر از رنج

بهروز هرمس

به مناسبت روزِ مادر که همیشه قرض‌دار است و استیم از مادران و رنج‌های بی پایان شان
پارۀ یکم؛   زن، زیر بار رنج و اندوه، می شکند، اما نمی ریزد.

بدون هیچ شک و تردیدی، اگر ایوب، پیامبری که نماد صبر آدمی است زنده می بود و زندگی پر از رنج و اندوه زنی صبور، بردبار و همیشه خاموشِ بدخشانی را می دید گریبان تا به دامن چاک کرده عاجز و شرم زده، خواهش می کرد که لطفا لطفا پس از این صبر و تحمل آدمی را با نام وی مثال نزنند بلکه به جای صبرِ ایوب بگویند صبرِ بی بی دولت.
دختر ده سالۀ یک ارباب و خانِ درمارختی شغنانی که بر اثر یک سوءتفاهم و اشتباه در انتخاب، ناخواسته و بنا بر یک رسمِ ناپسند پدرسالارانه، به عقد معلم بیست و چند سالۀ کمونیستی در می آید که بزرگترین فرزند یک فیودالِ کشاورز است و از دانه درشت ترین اشرافِ شغنانِ کوچک و دورافتاده در شرق بدخشان.
معلم مبارز و انقلابی‌ای که قرار است به جای تفسیرِ جهان دست به تغییرِ جهان بزند و مبارزۀ بی‌امان و فرساینده‌ای را با بورژوازی، از پدر و کاکاهای ثروتمند و فیودالش آغاز کند.
دخترکِ ده ساله‌ی درمارختی که تا آن تاریخ، همه‌اش با گدی و عروسک بازی کرده است. یک‌باره خود را در لباس عروسی می بیند و کلیدهای مسوولیت خانه‌داری و شوهرداری بر گردن نحیفش سنگینی می کنند و دست و پای خود را در میان یک خانواده ۵۰ نفری گم می‌کند بی آن که بداند خشو چیست و خسر را چگونه باید حرمت گزارد؟ دخترک ساده و دهاتی‌ای که فکر می کند خشواندر همان مادر است و خسر فیودال، همان پدری که نازش می داد و بر اسپ سوارش کرده تا چشمه می برد. بی آن که بداند از خانۀ کوچک و صمیمی پدر تا خانۀ بزرگ، پرتجمل و اشرافی خُسُر، از کابل تا برج ترامپ در امریکا، فاصله و تفاوت وجود دارد.
از همان نخستین روز ورود، خشواندر قدرتمندش که چیزی از ترکان خاتون، همسر ملک شاه سلجوقی کم ندارد زورش را به این عروسکِ ظریف و نحیف تازه آمده نشان می دهد و نامش را از “مخدوم ماه”، به “بی‌بی دولت” تغییر می دهد بی هیچ پرسان و سوال و نظرخواهی‌ای.
نام، مهم ترین ابزار وجودی هویت است و فلسفۀ اصلی شناخت یک آدم، وقتی نامت را دگرگون می سازند، واضح است که جهانت و زندگی ات یک باره فرو می ریزد و باید دوباره از صفر و به میل دل دیگران آغاز کنی رنجی را که نام دیگرش زندگی است . مگر دخترک ده ساله‌ی مکتب نخوانده و روستایی، در سال ۱۳۴۲ و در شغنان آن روزگار می تواند اعتراض کند یا بگوید این نام تحمیلی را نمی پسندد؟ آن هم در مقابل بانوی آهنینی که بر قدرتمندترین و پولدارترین خانوادۀ اشراف شغنان حکم می راند و سلطان بی چون و چرای مردی است که هنوز هم چشم هایم را می بندم، با آن بروت های تابیده و چنگ شده و موزه های بلند سیاه و عصای نقره کوب دستش، بی بر و برگرد مرا به یادِ امریش پوری می اندازد.
دگرگونی نام، دگرگونی زندگی و جهان است و آغاز دور بی پایانی از خاموشی و صبر در مقابل تمامی رنج های ممکنی که خدا می تواند برای بنده گانش بیافریند و صبر شان را آزمایش کند و قرار است این دخترکِ ده ساله خانِ درمارختی، موش آزمایشگاهی باشد برای خدا، که هر روز رنج های گوناگونی اختراع کند و در همیاری و همدستی با آن بانوی آهنین، که خشواندر هم است بیازماید و تجربه کند.
این چنین بود که زندگی یک زن آغاز شد، زنی که سوگندی نامرئی خورده است تا در برابر هیچ ظلم و ستمی زبان باز نکند و تمامی رنج های دنیا را خاموش، مظلومانه و بی هیچ اعتراضی بر دوش بکشد تا سیزیف مونثی باشد در قرن بیست و یک و در عصر هیاهوی سیمون دوبوار تا مدونا، از ویرجنیاوولف تا مرلین مونرو و از مارگریت تاچر تا بی نظیربوتو.

Please rate this

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *